تبليغاتX
گردی از پیراهن دل
شین - قاف

      ش     ق

 

 

زندگی روی دو حرف می گرده:  «ش – ق»

روز اولی که به دنیا اومدم، مادر و پدرم و که برای اولین بار دیدم، یه دل نه صد دل عاشقشون شدم.
همین طور خواهر و برادرم و.

اولین بار که توی یه فیلم، یه هواپیما دیدم، یه دل نه صد دل عاشق خلبانی شدم.

اولین بار که سخت مریض شدم و برای درمان پیش یه دکتر رفتم، یه دل نه صد دل عاشق پزشکی شدم.

وقتی برای بار اول رفتم مدرسه، با دیدن محیطش و بقیه ی بچه ها، یه دل نه صد دل عاشق مدرسه شدم.

اولین شعر رو که با عمق وجودم درک کردم و دیدم با واقعیت می خونه، یه دل نه صد دل عاشق ادبیات شدم.
وقتی فهمیدم اون شعر از حافظه، یه دل نه صد دل عاشق حافظ شدم.
همین طور مولانا و سعدی.

اولین جمله ی موزونی که از ذهنم روی کاغذ اومد، باعث شد یه دل نه صد دل عاشق شاعری بشم و شاعر شدم.

وقتی یه گوشه ی موسیقی رو گوش دادم و وجودم و فرا گرفت، یه دل نه صد دل عاشق موسیقی شدم.

وقتی تاریخ هخامنشی رو خوندم، یه دل نه صد دل عاشق ایران شدم.

از همه ی اینا که بگذریم، یه روزم یه نفرو می بینم و باهاش آشنا می شم و بعد از اون یه دل نه صد دل عاشقش می شم.

وقتی که ببینم کارو بارم خوبه و دنیا به کام منه، یه دل نه صد دل عاشق موقعیتم می شم.

وقتی ببینم زندگی لحظه به لحظه ش برام خوشی و سعادته، یه دل نه صد دل عاشق زندگی می شم.

غیر از اینا، یه سری چیزای دیگه هم بود و هست و خواهد بود که حکمش حکم عشقه. ولی یه سری چیزای دیگه هم وجود دارن که حکمشون حکم مشقه. تکلیف. آش کشک خاله! یه چیزی تو مایه های می خوای بخواه، نمی خوای هم باید بخوای!

این جوری، زندگی می شه سه دسته:

1-      عشق

2-      مشق

3-      ....... 

بعضی وقتا هست که با یه مشق درگیر می شی و یه دل نه صد دل عاشقش می شی. اینم می شه دسته ی سوم: «مشق عشق»!

توی اینا هم نگاه کنی، فقط شین و قافه که زندگی رو می سازه و بس!

باربد ۳۱/۵/۱۳۸۷

 

+ نگاشته شده در 87/06/01ساعت 0:7 به طبع یحیی (باربد) |

انجمن شاعران مرده
درود بر شما

یکی از کتاب های مورد علاقه ی من، کتاب انجمن شاعران مرده س. این کتاب رو "ن.ه.کلاین بام" نوشته که در ایران به دست انتشارات پنجره و ترجمه ی "حمید خادمی" چاپ شده. یک قسمت از انتهای این کتاب رو براتون می نویسم:

Dead Poets Society

روز بعد، در محوطه ی پوشیده از برف مدرسه، آقای مک آلیستر پیشاپیش گروهی از دانش آموزان درس لاتین حرکت می کرد. همچنان که دانش آموزان با صدای بلند افعال را صرف می کردند، لحظه ای ایستاد، برگشت و به طبقه ای که محل اقامت معلمان بود نگاه کرد و متوجه آقای کیتینگ شد که تنها پشت پنجره ایستاده بود و بیرون را نگاه می کرد. لحظه ای کوتاه چشمانشان به هم افتاد. مک آلیستر برگشت، نفسی عمیق کشید و راه رفتن با پسرها را از سر گرفت. کیتینگ پس از دیدن آقای مک آلیستر از پشت پنجره کنار رفت، در برابر قفسه ی کتاب هایش ایستاد و به برداشتن کتاب های شعر مورد علاقه اش – بایرون، ویتمن، ورد زورث – پرداخت. آهی کشید و آنها را سر جای شان گذاشت. در چمدانش را بست و به طرف در رفت. برای آخرین بار نگاهی به اتاق محقر خود انداخت و بیرون رفت.
وقتی کیتینگ آماده ی رفتن می شد، شاگردان پیشین او در کلاس ادبیات بودند. تاد بهت زده نشسته بود، زمین را نگاه می کرد؛ درست مثل روز آغاز مدرسه. ناکس، میکس و پیتس در صندلی خود می لولیدند و خفیف و سر افکنده می نمودند. تمام اعضای انجمن سابق، شرمنده تر از آن بودند که حتی به یکدیگر نگاه کنند. فقط کامرون که به نظر تقریباً عادی می آمد، گویی که هیچ اتفاقی نیفتاده است، پشت میز تحریرش مشغول مطالعه بود. از همه نمایان تر، میز و نیمکت های خالی نیل و چارلی بود. ناگهان در باز شد و آقای نولان به داخل آمد. پسرها برخاستند، نولان پشت میز تدریس نشست، شاگردان نیز همه نشستند. نولان نگاهی به آنها کرد و گفت:
"در طول امتحانات، اداره ی این کلاس رو من به عهده می گیرم. در تعطیلی بعد از امتحان، براتون معلم انگلیسی دائمی پیدا می کنیم. خوب، تا کجای کتاب پریچارد خوندین؟"
نولان به همه ی بچه ها نگاه کرد. هیچ کس داوطلب پاسخ نشد.
"آقای اندرسن؟"
تاد با صدایی که به سختی شنیده می شد، تکرار کرد:
"کتاب ... پریچارد ..."
با حالتی عصبی لابه لای کتاب خود را گشت. نولان گفت:
"صداتون رو نمی شنوم، آقای اندرسن."
تاد با صدایی کاملاً آهسته گفت:
"من ... فکر می کنم ... ما ..."
نولان که از جواب دادن تاد اوقاتش تلخ شده بود، گفت:
"آقای کامرون، لطفاً شما بفرمایید."
"ما خیلی جا انداختیم، آقا. رمانتیک ها و بعضی از فصل های ادبیات بعد از جنگ داخلی رو خوندیم."
نولان پرسید:
"رئالیست ها رو چی؟"
کامرون گفت:
"به نظرم بیشترش رو جا انداختیم."
نولان به کامرون خیره شد و بعد به شاگردان دیگر نگاه کرد:
"بسیار خوب، از اول شروع می کنیم. شعر چیست؟"
منتظر جواب ماند. هیچ کس داوطلب پاسخ گویی نشد. ناگهان در کلاس باز شد و آقای کیتینگ داخل آمد. به نولان گفت:
"آمده ام وسایل شخصی ام رو بر دارم. تا بعد از کلاس صبر کنم؟"
نولان با لحنی بد خلق گفت:
"بردارید، آقای کیتینگ."
به طرف شاگردان برگشت:
"آقایون، صفحه ی بیست و یک مقدمه رو بیارین. آقای کامرون، مقاله ی ارزشمند دکتر پریچارد رو درباره ی درک شعر، بلند بخونید."
کامرون گفت:
"آقای نولان، اون صفحه ی کتاب هم کنده شده."
نولان با بی صبری گفت:
"پس کتاب کس دیگه ای رو بگیرید."
کامرون گفت:
"اون صفحه ها از تمام کتاب ها کنده شده، آقا."
نولان به کیتینگ خیره شد:
"یعنی چی اون صفحه ها کنده شده ن؟"
کامرون یکه خورد:
"آقا، ما ..."
نولان گفت:
"مهم نیست،کامرون."
سپس کتاب خود را به کامرون داد و آمرانه گفت:
"بخون."
"درک شعر، نوشته ی دکتر ج.ایوانز پریچارد. برای درک کامل شعر، ابتدا باید بر قافیه و صنایع ادبی تسلط کافی داشت. آنگاه دو پرسش مطرح می شود:
1- هدفی که شعر دنبال می کند، تا چه حد استادانه ..."
همچنان که کامرون می خواند،کیتینگ کنار کمد گوشه ی اتاق ایستاده بود و به شاگردان نگاه می کرد. تاد را دید که چشمانش پر از اشک بود. ناکس و میکس، پیتس و بقیه را دید که هنوز شرمنده تر از /ان بودند که به چشمان او نگاه کنند، اما در عین حال سرشار از احساس بودند. آهی کشید. تصادف انتخاب مقاله ی پریچارد، با لحظه ی ورود کیتینگ به کلاس، بهت آور بود. کیتینگ وسایلش را جمع کرد و از میان اتاق به طرف در رفت. درست همان دم که به در رسید، تاد از جا پرید، حرف کامرون را قطع کرد و فریاد بر آورد:
"آقای کیتینگ! اونها بچه ها رو مجبور به امضای اون ورقه کردند!"
نولان خشمگین برخاست. دستور داد:
"ساکت باشید، آقای اندرسن."
تاد ادامه داد:
"آقای کیتینگ، راست می گم؛ حرفم رو باور کنید!"
کیتینگ به نرمی گفت:
"من حرفت رو باور می کنم، تاد."
نولان از کوره در رفت و داد زد:
"آقای کیتینگ، برید بیرون."
تاد از دستور نولان سرپیچی کرد:
"ولی تقصیر ایشون نبود، آقای نولان!"
نولان به سرعت از میان صندلی ها به سمت تاد رفت. دست هایش را روی شانه هایش گذاشت و محکم او را نشاند. فریاد زد:
"آقای اندرسن، بنشینید. اگه یک بار دیگه دهنتون رو باز کنین ..."
به طرف شاگرد های دیگر برگشت:
"و یا هرکس دیگه ای حرف بزنه، از مدرسه اخراج می شه!"
کیتینگ دوباره وارد کلاس شده به طرف تاد برگشته بود؛ گویی که می خواست یاری اش کند. نولان به طرف او برگشت و جیغ زد:
"آقای کیتینگ، برید بیرون. همین حالا!"
پسرها به کیتینگ خیره شدند. او هم متقابلاً به آنها خیره شد. سعی می کرد برای آخرین بار چهره ی آنها را به خاطر بسپارد. بعد برگشت و به طرف در رفت. تاد صدا زد:

"ای نا خدا! نا خدای من!"

کیتینگ برگشت و به تاد نگاه کرد. بقیه ی شاگردان هم برگشتند. تاد یک پایش را روی میز تحریرش گذاشت، خود را بالا کشید و در حالی که می کوشید از ریختن اشکش جلوگیری کند، رو به کیتینگ بر روی میز خود ایستاد. نولان به طرف تاد رفت و فریاد کشید:
"بنشین سر جات."
وقتی نولان از میان میز ها به طرف تاد می رفت، ناکس در طرف دیگر اتاق، آقای کیتینگ را صدا زد و او نیز بر روی میز تحریرش ایستاد. نولان به سمت ناکس رفت. میکس هم به خود جرأت داد و بر بالای میز ایستاد. پیتس هم چنین کرد. شاگردانی که در کلاس بودند، تک تک و بعد گروه گروه از آنها پیروی کردند و روی میزهای شان به نشانه ی بدرودی خاموش رو به آقای کیتینگ ایستادند. نولان از مهار کردن کلاس دست کشید و بی حرکت ایستاد. شگفت زده به این تجلیل فراگیر از معلم سابق ادبیات نگاه کرد.
کیتینگ، سرشار از عاطفه و احساس، در آستانه ی در ایتاده بود. گفت:
"متشکرم، بچه ها ... سپاس گزارم."
کیتینگ به چشمان تاد و بعد به چشمان تمام شاعران مرده نگاه کرد؛ سر فرود آورد و سپس بر گشت، از اتاق خارج شد و شاعران مرده را که بر میز های خود، به بدرودی خاموش ایستاده بودن، ترک گفت.

بدرودی خاموش

***

امیدوارم که بهره مند شده باشید

بدرود

+ نگاشته شده در 87/05/27ساعت 14:18 به طبع یحیی (باربد) |